این سالِ...

این آخرین یادداشت سال 90 خواهد بود. قول می‌دهم در ساعاتِ باقی مانده‌ی آخر سال چیزی ننویسم. حتا یک کلمه... 

این سال 90ِ، این سالِ پرُاسترس و آزاردهنده، این سالِ... بالاخره این سال هم تمام می‌شود.

حالا که می‌نویسم تازه از خواب بیدار شده‌ام. چند شب نخوابیده بودم. اخلاقم [به قول یکی از دوستان] سگی است. اخبار را مرور می‌کردم؛ جلال ذولفنون هم رفت! اسفند نود برای موسیقی و ادبیات، اسفند مرگ بود. مرگ؟! آن از سیمین و این از جلال!

حالا چرا می‌نویسم؟ که مثلن خودم را خالی کنم؟ که مثلن اگر قرار است غُر بزنم، این کیبورد لعنتی که دکمه اینترش هم هر از گاهی گیر می‌کند، حرف‌هام را بشنود؟ که مثلن ادای آدم‌های متفکرِ دائمن عاصی و معترض را در بیاورم؟ که مثلن...

شاید هم می‌نویسم که یادم برود. که یادم برود امسال چقدر مایوس بودم و چقدر خُلقم تنگ بود و چقدر بی‌حوصله بودم و چقدر حالم [بی‌خود و بی‌جهت] از همه چیز به هم می‌خورد و شده بودم مثل سرهنگ‌های بازنشسته‌ی ارتش که مُدام غر می‌زنند و ایراد می‌گیرند و ...

راستی این یأس از کجا آمده بود؟ منی که عادت نداشتم از هیچ چیز، منفی‌هایش را ببینم چرا توی این سالِ گذشته این‌قدر منفی‌بین و مایوس بودم. انگار امیدی نبود که به‌اش اتکا کنم!

بگذریم. حالا هم خیلی حالم خوب نیست. نمی‌نویسم تا لحظه‌ی تحویل سال، که شاید آن ورِ سال حالم بهتر شد! شاید امشب که خوابم نبرد، بنشینم و به خودم به باورانم که باید خوب‌تر بود... باز هم دارم غُر می‌زنم!!!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٩
برچسب‌ها : روزنوشت

پارک‌وی؛ پرده پنجم

پرده یکم: گاهی انتظار نداری از کسی که یک لقب دانشگاهی را به یدک می‌کشد و ژستی روشنفکرانه دارد و حرف‌های دگراندیشانه می‌زند رفتاری ببینی که عوام‌ترین افراد هم از آن دوری می‌کنند. اما خب! گاهی این طوریست و باید انتظار داشت! 

از جایی که چنین آدم‌هایی در آنجا هستند می‌زنم بیرون و همین طور پیاده تا پارک وی قدم می‌زنم. زیر پل شلوغ است. از این شب عید متنفرم؛ شلوغی و بوق و همهمه و وُول خوردن بی‌جهت آدم‌ها توی هم و ... 

دو نفر لباس حاجی فیروز به تن کرده‌اند و دارند تنبک می‌زنند و می‌رقصند و پول می گیرند از راننده‌هایی که سوار ماشین‌های آن‌چنانی هستند. هوا سرد شده، سوز عجیبی استخوان را می‌سوزاند! دست‌هام را به هم می‌سایم...

پرده دوم: گرسنه‌ام شده. همین حوالیِ پارک‌وی یک جای خوب هست که مرغ سوخاری درجه یک دارد و فضایی آرام. می‌خواهم وارد شوم، کارگر لباس قرمز می‌گوید که تعطیل است. یک جوری که دلش بسوزد می‌گویم: "بدجور گرسنه‌ام!!!". انگار دلش می‌سوزد. در را باز می‌کند.

پرده سوم: هنوز زیر پل پارک‌وی شلوغ است. با فندکِ قشنگِ تمام استیلم سیگارم را می‌گیرانم و جلوی دکه روزنامه‌فروشی شروع می‌کنم به چشم‌چرانی نشریات. قبل از همه "تجربه" را بر می‌دارم. استثنائا 6 هزار تومان می‌پردازم! با خودم فکر می‌کنم: "سیگارم گران‌قیمت نیست، ولی طعم خوبی دارد." فندک تمام استیلم را توی دستم نوازش می‌کنم.

پرده چهارم: از زیر پل پارک‌وی تا خودِ چهار راه ولی‌ عصر را یک‌بار با یکی از دوستان پیاده رفتیم. آن وقت‌ها جوان‌تر بودیم. اما حالا زانوی پای راستم اجازه نمی‌دهد تا سرکوچه بروم. یکی که خیلی آشناست، یعنی سال‌ها با هم دوست بودیم، پشت فرمان و توی ترافیک معطل است. نمی‌دانم متوجه من شده یا نه، من اما به روی خودم نمی آورم.

پرده پنجم: لعنت به این پُل. سه ساعت است که بی‌خود و بی‌جهت اطرافش پرسه می‌زنم!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۱
برچسب‌ها : روزنوشت

تاسف

برای برگزاری دومین همایش ملی "آسیب‌های اجتماعی ایران" نزدیک به یک سال زحمت کشیده شده بود!
برای برگزاری دومین همایش ملی "آسیب‌های اجتماعی ایران" بیش از 700 مقاله علمی از سوی بزرگان و اساتید و دانشجویان جامعه‌شناسی، به دبیرخانه همایش ارسال شده بود!
برای برگزاری دومین همایش ملی "آسیب‌های اجتماعی ایران" بسیاری از دل‌سوزان علوم انسانی و به‌ویژه جامعه‌شناسان، پیش قدم شده و به انحاء مختلف کمک‌رسانی کرده بودند!
برای برگزاری دومین همایش ملی "آسیب های اجتماعی ایران" قریب به یک ماه بود که در کنار اساتید بزرگی نفس می‌کشیدم که هم‌نشینی با آنها برایم افتخاری است، و تمام تلاشم این بود که در برابر استادم، جناب دکتر محمدی، سرافکنده نشوم!
برای برگزاری دومین همایش ملی "آسیب‌های اجتماعی ایران" خیلی از کسانی که حالا با اکثر آنها رابطه‌ی دوستانه‌ای دارم، زحمت کشیدند و از جان مایه گذاشتند!
من به این دوستی‌ها و به این تلاش‌ها می‌نازم...
حالا، و در آغاز یک شب سوزناک زمستانی، خبر می‌رسد که مقامات بالا تصمیم گرفته‌اند این همایش برگزار نشود! همه چیز هوا می‌رود...
بند بند وجودم درد می‌کند!!!
قطعن این اتفاق نادر در کشوری مثل کشور ما ممکن است که رخ بدهد. شبِ همایش، وقتی نزدیک به 800 نفر به طور رسمی به یک نشست علمی، با چنین سطحی، دعوت شده‌اند، به یک‌باره خبر می‌رسد که...
متاسفم!

 
 
 
  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳
برچسب‌ها : روزنوشت