کلنل در راه است؟

جلد کتاب "کلنل" که در آلمان منتشر شده

«من رمان کلنل را خواندم و البته این کتاب از مناظر گوناگون هم در اداره کتاب بررسی شده است. من هم کتاب را مطالعه کردم و فکر می‌کنم به لحاظ تصویری و بصری، کتاب خوبی است؛ منتها قرائت جدیدی از شرایط قبل و بعد از انقلاب را ارایه می‌کند و نویسنده آن را به چیره‌دستی نوشته است.» این، تازه‌ترین اظهار نظر بهمن دری، معاون فرهنگی وزارت ارشاد، درباره وضعیت انتشار رمان هنوز مجوز نگرفته «کلنل»، نوشته محمود دولت‌آبادی است. اظهارنظری که دولت‌آبادی آن را امیدوار‌کننده دانسته و در گفت‌وگو با «شرق» در این‌باره می‌گوید: «گفته‌های آقای دری به نظرم امیدوار‌کننده بود، چون در این گزارش روشن شده بود که او کتاب را به دقت خوانده و درباره جنبه ادبی و خلاقانه اثر داوری منصفانه‌ای داشته است. از این بابت خوشحالم که او به عنوان شخص مسوول به دقت این کار را انجام داده و اثر را خوانده است.» دولت‌آبادی همچنین درباره اشاره دری به نشستی چندساعته به خاطر رمان «جای خالی سلوچ» می‌گوید: «ما نشستیم و چندساعتی درباره آن کتاب و ادبیات و نقش ادبیات صحبت کردیم و نتیجه بحث آن شد که آن کتاب منتشر شد، گرچه باقی کتاب‌ها در ارشاد ماند. اما من این را که ایشان گفته‌اند باید باز هم با من صحبت کنند، به فال نیک می‌گیرم و از گفت‌وگو استقبال می‌کنم و مطمئنم به نتیجه‌ای خواهیم رسید.» گویا نظر بهمن دری درباره «کلنل» این بوده است که با حذف یک جمله یا پاراگراف نمی‌شود از سر این کتاب گذشت. نظری که دولت‌آبادی آن را «کارشناسانه» می‌داند و می‌گوید: «هر اثر ادبی یک تمامیت دارد و تمامیت آن است که ادبی بودن آن را مشخص می‌کند. «کلنل» را نمی‌توان با حذف صفحاتی یا جملاتی منتشر کرد. این اثر ادبی و هر اثر ادبی دیگر مانند تخته فرش تبریز یا کاشان است. اثری با همان دقت و تمرکز و چیره‌دستی طراحان و بافندگان فرش ایران که نمی‌شود یک یا دو گل از آن برداشت و تبدیل به چیز دیگرش کرد. من صرف‌نظر از نتیجه که منجر به انتشار «کلنل» بشود یا نه، از دقت و بررسی دری خرسند شدم و امیدورام مذاکره قانع‌کننده‌ای داشته باشیم تا این کتاب در نمایشگاه کتاب امسال منتشر شود. اکنون در وضعیتی هستیم که بهتر است سنگ مانع ارشاد برداشته شود تا همین آب باریکه ادبیات حرکت منطقی خود را داشته باشد، خصوصا که این کتاب به زبان‌های دیگر هم ترجمه شده است و سودی که دولت و فرهنگ رسمی از انتشار این کتاب خواهد برد بیشتر از نویسنده آن است، که نویسندگی هرگز سودی نداشته است.» ظاهرا و آن‌طور که از گفته‌های بهمن دری بر می‌آید احتمال تاثیر نامطلوب قرائتی که دولت‌آبادی در «کلنل» از مقطعی از تاریخ معاصر ایران ارایه داده، یکی از دلایل مجوز نگرفتن این رمان است. قرائتی که دری درباره آن معتقد است: «این قرائت می‌تواند قرائت جدیدی را با تاثیرگذاری نامطلوب ارایه دهد.» اما نویسنده «کلنل»، اعتقادی دیگر دارد و می‌گوید: «پس از گذشت 30 سال از آن وقایع، این نگاه قطعا چنین تاثیر نامطلوبی نخواهد داشت. چون جامعه ایران جامعه‌ای زنده و پویاست و با واقع بینی اثر را خواهد خواند و ارزیابی خواهد کرد. بنابراین من نگران تاثیرات نامطلوب نیستم. گفته‌اند نویسنده «کلنل» روایت دیگری از قبل و بعد از انقلاب دارد. من این گفته را تصدیق می‌کنم و تاوان روایتی دیگر داشتن را در تمام این سال‌ها پرداخته‌ام که کمترین نمونه آن، این بیست و پنج سال نشستن یا نشانده شدن در خانه است.»

 

منبع: روزنامه شرق / پنجشنبه 29 دی 90

http://sharghnewspaper.ir/News/90/10/29/22685.html

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠

بنویسم که چه؟!!

حال و روز این روزهای من بی شباهت به این عکس نیستچند وقتی است که یادداشت جدی و قرصی که خودم از خواندنش لذت ببرم ننوشته‌ام. نه این‌که سوژه نباشد، هست، اما آن‌قدر سطحی و دمِ دستی که  انگیزه‌ای برای پرداختن به‌شان نیست. از چی بنویسم مثلن؛ خانه‌ی سینما؟ وضعیت نشر و کتاب؟ قصه‌ی ارز و دلار؟ یارانه‌ها؟ انتخابات مجلس؟ دعواهای سیاسی؟ یا فیلم‌های ندیده و کتاب‌های نخوانده و جاهای نرفته‌ام؟ اصلن برای چی باید نوشت؟

این همه نوشته‌ایم، همه‌مان، چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ جز این بوده که هِی گفتیم و هِی درد خودمان را تازه کردیم؟!

یکی از رفقا می‌پرسید "چرا چند وقتی است توی فیس‌بوک یا وبلاگت داری مطالب دیگران را انتخاب می‌کنی و منتشر، مثلن شعر و مصاحبه و گُزین گویه و اینها؟ چرا نمی نویسی؟"

ماندم، چی باید جواب می‌دادم؟

بگذریم...

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥
برچسب‌ها : روزنوشت ، عکس

نصیب عشق

در راه عشق هر چه قدم بیشتر زدم / از خار غم، به جان و جگر نیشتر زدم

از عشق او نصیب من این شد، که در غمش / گـَه پیرهن دریدم و گاهی به سر زدم

 

علی نظمی تبریزی

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
برچسب‌ها : شعر ، علی نظمی تبریزی

دودمان

هر انسانی در این جهان یک ریشه‌ای دارد، و یک دودمانی، و با آن دودمان است که در جهان هست. حرف ما با نظام‌های سیاسی حاکم این است: ما با دودمان خودمان در جهان می‌توانیم باشیم، شما چرا دودمان ما را خراب می کنید.

[نقل قولی از محمود دولت آبادی در مستند "ما نیز مردمی هستیم"]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
برچسب‌ها : محمود دولت آبادی

پرستاری که نویسنده شد

کریستی واتسن پرستاری که به نویسندگی روی آورده برنده جایزه پنج هزار دلاری «کتاب کوستا» برای رمان اول شد.کریستی واتسن پرستاری که به نویسندگی روی آورده برنده جایزه پنج هزار دلاری «کتاب کوستا» برای رمان اول شد.

به گزارش خبرآنلاین، واتسن 35 ساله جایزه رمان اول را با کتاب «Tiny Sunbirds Far Away» به خانه برد، این رمان داستان مشقت‌های یک خانواده در نیجریه است.

این پرستار چند سال پیش در دوره مرخصی زایمان خود نوشتن این رمان را شروع کرد. او با این رمان موفق شد در مقطع کارشناسی ارشد نویسندگی خلاق در دانشگاه ایست آنگلیا پذیرش بگیرد، این درحالی است که واتسن در سن 16 سالگی با نمره‌های معمولی مدرسه را ترک کرد.

داوران این جایزه رمان واتسن را «جواهر درخشان» توصیف کردند، این نویسنده با گرفتن چک پنج هزار دلاری جایزه «کتاب کوستا» یکی از شانس‌های جایزه 30 هزار دلاری «کتاب کوستا» است که اواخر ماه معرفی می‌شود. جایزه «کتاب کوستا» در پنج بخش جوایز پنج هزار دلاری اهدا می‌کند و در نهایت یکی از این پنج برنده جایزه اصلی را که 30 هزار دلار است می‌گیرد.

واتسن با وجود بردن این جایزه گفته است هیچ نقشه‌ای برای ترک کار خود در لندن ندارد و به شدت روی رمان بعدی خود کار می‌کند؛ «تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که در حال حاضر دو شغل دارم، پرستاری و نویسندگی. نمی‌توانم تصور کنم از پرستاری جدا شوم، از 17 سالگی تا حالا به این کار مشغول هستم.»

این نویسنده افزود: «هنوز برنده شدن را هضم نکرده‌ام. من خیلی دیر نوشتن را شروع کردم و حتی هنوز خوشحالی نامزد جایزه شدن را فراموش نکرده‌ام.»

[منبع: خبر آنلاین]
  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥
برچسب‌ها : روزنوشت ، کتاب

مسیح آبیِ رنجور

این اثر در دویست و پانزدهمین شماره از مجله‌ی شریف تندیس که محمدحسن حامدی مدیرمسئولی و سردبیری آن را عهده‌دار است به چاپ رسیده

مسیح را همیشه دوست داشته‌ام؛ پیامبرِ مهر و محبت بوده. مظلومیت واژه‌ی بدی نیست برای توصیف حال و روز او. همین هم باعث شده تا بیشتر نقاشان و فیلم‌سازان برای به تصویر کشیدن‌اش ناخواسته متمایل شوند به سمت نمایشِ انسانی که شکنجه می‌شود و خون سراپاش را گرفته. نقاش‌ها هم عمومن از او چنین تصویری خلق کرده‌اند. اما دوست من شهباز سلمانی، در پرتره‌ای که از مسیح به تصویر کشیده نه از رنگ سرخ استفاده کرده و نه اساسن به خون اشاره‌ای داشته.

مسیحِ شهباز رنجور است و در فضایی از رنگ آبی به جایی خیره شده که انگار خدا در آنجاست.

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠

مصائب کله‌پاچه

در طول عمرِ (با کمی اغماض) سی ساله‌ام تنها دوبار و البته هر بار به اجبار، به خوردن کله‌پاچه تن داده‌ام. یک‌بار در 9 سالگی که به لطف هواس‌پرتی یک موتورسوار از ناحیه ساق پا دچار شکستگی که نه متلاشی شدن استخوانم شدم و پدر محترمْ برای بهبودی هر چه سریع‌ترم، مبادرت ورزید به تهیه کله‌پاچه که عواقب آن وعده‌ی غذایی نفرت‌انگیز نه برای خودم خوشایند بود و نه برای ایشان.

بارِ دومی که تن دادم به خوردن کله‌پاچه، همین امروز صبح بود که بر سرِ یک شرط و البته باختن در آن، مجبور شدم همراه یک عده از دوستان سر از "کله پزی" در آورم.

واقعیت امر این است که خوردن کله‌پاچه همان‌قدر موجب تهوع‌ام می‌شود که مثلن خواندن "فهیمه رحیمی" توی یک مینی‌بوس قراضه‌ی عهد بوق! که بوی گازوییل‌اش همه جا را گرفته باشد و راننده‌ی دلسوز برای این‌که دچار حالت تهوع نشوی یک حبه قند آغشته به بنزین را به زور فرو کند توی حلقت. واقعن از خوردن که نه، حتا از نشستن پای بساط کله‌پاچه دچار چنین حالتی می‌شوم.

با تمام این اوصاف امروز مجبور شدم برای دقایقی در یک کله‌پزی شاهد شکم‌چرانی دوستانی باشم که با ولعِ وصف‌ناپذیری حمله برده بودند به مغز و زبان و پاچه و بناگوش حیوانی که جمجمه‌اش در دستان کله‌پز محترم و سیبیلو*، داشت خودنمایی می‌کرد. بدتر از این صحنه، لطفی بود که جناب کله‌پز نسبت به من داشت. ایشان که بر خلاف ظاهر کاملن مردانه‌شان، صدایی به غایت زنانه داشتند رو به من، به محتویات داخل یک سینی بزرگ اشاره کردند که یعنی بیارم خدمتتون! دیگر این نهایتِ ...

هر حال... شرط‌مان، یعنی جزای باخت بنده در شرط‌بندی کذایی، نگاه کردن نبود، خوردن بود و رفقا لطف داشتند و به هر زوری که بود قطعات مختلفی را فرو کردند توی حلقومم که حاضر بودم به جای آن صدبار توی مینی‌‌بوسِ قراضه‌ی گازوییلی، فهیمه رحیمی بخوانم اما [بماند که اصلن جای تعریف ندارد]. ‌

تمام اینها را نوشتم که بگویم واقعن حالم خوب نیست. از هر چه کله‌پاچه و شرط و فهیمه رحیمی** و کله‌پز است بدم می‌آید. یعنی بدجورها!!!

 

*سبیل مویی است که بر بالای لب فوقانی می‌روید. در طول تاریخ سبیل نشان بارز مردانگی بوده‌است!

**البته قصدم جسارت به شخص خاصی نیست. منظورم نمادی از جریان ادبیات این تیپی است!

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤
برچسب‌ها : روزنوشت

شب تار

دانسته‌ام غرور خریدار خویش را / خود همچو زلف می‌شکنم کار خویش را

هر گوهری که راحت بی‌قیمتی شناخت / شد آب سرد، گرمی بازار خویش را

در زیر بار منت پرتو نمی‌رویم / دانسته‌ایم قدر شب تار خویش را

زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک / در خواب کن دو دیده‌ی بیدار خویش را

هر دم چو تاک بار درختی نمی‌شویم / چو سرو بسته‌ایم به دل بار خویش را

از بینش بلند، به پستی رهانده‌ایم / صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را

 

[صائب تبریزی / میرزا محمّدعلی صائب تبریزی در حدود سال ۱۰۰۰ هجری یا یکی دو سال بعد از آن در تبریز زاده شد و هشتاد سال زندگی کرد]

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱
برچسب‌ها : شعر ، صائب تبریزی