همین چند خط

تاسف

برای برگزاری دومین همایش ملی "آسیب‌های اجتماعی ایران" نزدیک به یک سال زحمت کشیده شده بود!
برای برگزاری دومین همایش ملی "آسیب‌های اجتماعی ایران" بیش از 700 مقاله علمی از سوی بزرگان و اساتید و دانشجویان جامعه‌شناسی، به دبیرخانه همایش ارسال شده بود!
برای برگزاری دومین همایش ملی "آسیب‌های اجتماعی ایران" بسیاری از دل‌سوزان علوم انسانی و به‌ویژه جامعه‌شناسان، پیش قدم شده و به انحاء مختلف کمک‌رسانی کرده بودند!
برای برگزاری دومین همایش ملی "آسیب های اجتماعی ایران" قریب به یک ماه بود که در کنار اساتید بزرگی نفس می‌کشیدم که هم‌نشینی با آنها برایم افتخاری است، و تمام تلاشم این بود که در برابر استادم، جناب دکتر محمدی، سرافکنده نشوم!
برای برگزاری دومین همایش ملی "آسیب‌های اجتماعی ایران" خیلی از کسانی که حالا با اکثر آنها رابطه‌ی دوستانه‌ای دارم، زحمت کشیدند و از جان مایه گذاشتند!
من به این دوستی‌ها و به این تلاش‌ها می‌نازم...
حالا، و در آغاز یک شب سوزناک زمستانی، خبر می‌رسد که مقامات بالا تصمیم گرفته‌اند این همایش برگزار نشود! همه چیز هوا می‌رود...
بند بند وجودم درد می‌کند!!!
قطعن این اتفاق نادر در کشوری مثل کشور ما ممکن است که رخ بدهد. شبِ همایش، وقتی نزدیک به 800 نفر به طور رسمی به یک نشست علمی، با چنین سطحی، دعوت شده‌اند، به یک‌باره خبر می‌رسد که...
متاسفم!

 
 
 
+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

صورت پیر

بارانی‌اَم را پوشیدم / باران نبارید اما / آفتابِ یخ / آفتابِ مثلِ مترسک / همین‌طور تویِ آسمان کشیک می‌کشید / تو آمدی / من کفش‌هام را تازه خریده بودم / هوا سرد بود / یقه‌ی بارانی را بالا زدم / آفتاب بود / و ابری نه / تو کفش‌هام را دیدی / صورتم / صورتم را نگاه نکردی / صورتم پیر شده بود / صورتم چروکیده بود / چشم‌هام اما هنوز برق داشت / تو دلت را جا گذاشته بودی کنار شومینه‌یِ گرم خانه‌ی لواسان‌تان / من می‌لرزیدم / از سرما نبود / از عشق بود...

+ رضا فضل اله نژاد ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کتاب‌هایی که می‌خوانم (3)

امروز سه شنبه است که اصلن ربطی به من ندارد، چهارشنبه‌ها فقط به حساب می‌آید. امروز می‌شود تا ظهر بخوابم، بعدش آتش به آتش سیگار روشن کنم و دوباره بخوابم تا ساعت دو. آن موقع مژده زنگ می‌زند ومی‌گویم ترانه‌های مهیار دمشقی بخواند یا یک چیز مزخرف دیگر که تا تمام شود گلویم را صاف کنم، چشمهایم را بمالم و سیگاری روشن کنم. شعر خواندنش که تمام شود دیگر صدایم شبیه آدم‌های بیدار است و غر نمی‌زند چرا همه روز را خوابیده‌ام. البته بیدار بودن یا نبودنم فرقی ندارد؛ فقط این مهم است که چرا صبح نرفته‌ام دفتر مختاری و نسپرده‌ام برایم شاگردی پیدا کند. هر کاری کنم ناراحت نمی‌شود و به همین راضی است که صبح‌ها رفته باشم پیش مختاری...

[داستان همشهری / پروانه / محمد طلوعی / مرداد 1389]

+ رضا فضل اله نژاد ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کتاب‌هایی که می‌خوانم (2)

گفتم: «می‌دونی؟... وقتی رفته بودین بستنی بخرین، داشتم فکر می‌کردم چه‌قدر خوبه آدم بیاد همین‌جا بشینه و حرکات آدما رو بنویسه.»

گفت: «که چی بشه؟»

لیوان خالی را گذاشتم کنار پایم: «برای تمرین!»

سیگارم را روشن کردم: «نقاش‌ها هم وقتی توی پارک، یا میدون‌ها پُرتره‌ی مردم رو می‌کشن، براشون یک نوع تمرینه...» و دود را بیرون دادم.

خندید: « ولی تو اگه این کارو بکنی، کسی بِهِت پول نمی‌ده. تازه اگه بفهمن داری می‌نویسی‌شون، ممکنه یه جور دیگه حرکت کنن...»

 

[مجموعه ‌داستان "چیزی در همین حدود" / نوشته‌‌ی به‌روژ ئاکره‌ای / نشر چشمه / 1386]

+ رضا فضل اله نژاد ; ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تجربه جدید منتشر شد

شماره جدید مجله تجربه منتشر شد.

+ رضا فضل اله نژاد ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کتاب‌هایی که می‌خوانم (1)

... سالم بود و همیشه خاموش. خاموش بودنش غنیمت بود. یک راه فرار بود، یک امکان‌گریز؛ مثل رکاب زدن، دور شدن از دیگران، زمانی که در پیاده‌رو بودی یا توی تاکسی یا توی اتوبوس واحد. یک ابتکار بود با گوشی خاموش حرف زدن. خیلی به درد می‌خورد. می‌شد راحت توی خیابان با خودت حرف بزنی بدون آن که بهت بگویند دیوانه، مضطرب، روان‌پریش، معتاد. روزِ روشن توی خیابان راه می‌رفتم و با خودم حرف می‌زدم. بلند بلند مسائل را برای خودم تشریح می‌کردم. حتا از دست‌هام هم برای قانع کردن خودم استفاده می‌کردم. با دست می‌کشیدم، انگار که تخته سیاه رو به روم باشد. همان‌طوری که توی گوش آن مخاطب نفهم داد می‌کشیدم: «که آخه احمق، با تواَم، چی‌کار می‌کنی؟ خفه شو دیگه، بس کن بی‌غیرت عوضی! چی می‌خوای این‌جا؟»...

 

[مجموعه "خط فاصله" / هادی کی‌کاووسی / نشر چشمه / پاییز 1390]

+ رضا فضل اله نژاد ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کلنل در راه است؟

جلد کتاب "کلنل" که در آلمان منتشر شده

«من رمان کلنل را خواندم و البته این کتاب از مناظر گوناگون هم در اداره کتاب بررسی شده است. من هم کتاب را مطالعه کردم و فکر می‌کنم به لحاظ تصویری و بصری، کتاب خوبی است؛ منتها قرائت جدیدی از شرایط قبل و بعد از انقلاب را ارایه می‌کند و نویسنده آن را به چیره‌دستی نوشته است.» این، تازه‌ترین اظهار نظر بهمن دری، معاون فرهنگی وزارت ارشاد، درباره وضعیت انتشار رمان هنوز مجوز نگرفته «کلنل»، نوشته محمود دولت‌آبادی است. اظهارنظری که دولت‌آبادی آن را امیدوار‌کننده دانسته و در گفت‌وگو با «شرق» در این‌باره می‌گوید: «گفته‌های آقای دری به نظرم امیدوار‌کننده بود، چون در این گزارش روشن شده بود که او کتاب را به دقت خوانده و درباره جنبه ادبی و خلاقانه اثر داوری منصفانه‌ای داشته است. از این بابت خوشحالم که او به عنوان شخص مسوول به دقت این کار را انجام داده و اثر را خوانده است.» دولت‌آبادی همچنین درباره اشاره دری به نشستی چندساعته به خاطر رمان «جای خالی سلوچ» می‌گوید: «ما نشستیم و چندساعتی درباره آن کتاب و ادبیات و نقش ادبیات صحبت کردیم و نتیجه بحث آن شد که آن کتاب منتشر شد، گرچه باقی کتاب‌ها در ارشاد ماند. اما من این را که ایشان گفته‌اند باید باز هم با من صحبت کنند، به فال نیک می‌گیرم و از گفت‌وگو استقبال می‌کنم و مطمئنم به نتیجه‌ای خواهیم رسید.» گویا نظر بهمن دری درباره «کلنل» این بوده است که با حذف یک جمله یا پاراگراف نمی‌شود از سر این کتاب گذشت. نظری که دولت‌آبادی آن را «کارشناسانه» می‌داند و می‌گوید: «هر اثر ادبی یک تمامیت دارد و تمامیت آن است که ادبی بودن آن را مشخص می‌کند. «کلنل» را نمی‌توان با حذف صفحاتی یا جملاتی منتشر کرد. این اثر ادبی و هر اثر ادبی دیگر مانند تخته فرش تبریز یا کاشان است. اثری با همان دقت و تمرکز و چیره‌دستی طراحان و بافندگان فرش ایران که نمی‌شود یک یا دو گل از آن برداشت و تبدیل به چیز دیگرش کرد. من صرف‌نظر از نتیجه که منجر به انتشار «کلنل» بشود یا نه، از دقت و بررسی دری خرسند شدم و امیدورام مذاکره قانع‌کننده‌ای داشته باشیم تا این کتاب در نمایشگاه کتاب امسال منتشر شود. اکنون در وضعیتی هستیم که بهتر است سنگ مانع ارشاد برداشته شود تا همین آب باریکه ادبیات حرکت منطقی خود را داشته باشد، خصوصا که این کتاب به زبان‌های دیگر هم ترجمه شده است و سودی که دولت و فرهنگ رسمی از انتشار این کتاب خواهد برد بیشتر از نویسنده آن است، که نویسندگی هرگز سودی نداشته است.» ظاهرا و آن‌طور که از گفته‌های بهمن دری بر می‌آید احتمال تاثیر نامطلوب قرائتی که دولت‌آبادی در «کلنل» از مقطعی از تاریخ معاصر ایران ارایه داده، یکی از دلایل مجوز نگرفتن این رمان است. قرائتی که دری درباره آن معتقد است: «این قرائت می‌تواند قرائت جدیدی را با تاثیرگذاری نامطلوب ارایه دهد.» اما نویسنده «کلنل»، اعتقادی دیگر دارد و می‌گوید: «پس از گذشت 30 سال از آن وقایع، این نگاه قطعا چنین تاثیر نامطلوبی نخواهد داشت. چون جامعه ایران جامعه‌ای زنده و پویاست و با واقع بینی اثر را خواهد خواند و ارزیابی خواهد کرد. بنابراین من نگران تاثیرات نامطلوب نیستم. گفته‌اند نویسنده «کلنل» روایت دیگری از قبل و بعد از انقلاب دارد. من این گفته را تصدیق می‌کنم و تاوان روایتی دیگر داشتن را در تمام این سال‌ها پرداخته‌ام که کمترین نمونه آن، این بیست و پنج سال نشستن یا نشانده شدن در خانه است.»

 

منبع: روزنامه شرق / پنجشنبه 29 دی 90

http://sharghnewspaper.ir/News/90/10/29/22685.html

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بنویسم که چه؟!!

حال و روز این روزهای من بی شباهت به این عکس نیستچند وقتی است که یادداشت جدی و قرصی که خودم از خواندنش لذت ببرم ننوشته‌ام. نه این‌که سوژه نباشد، هست، اما آن‌قدر سطحی و دمِ دستی که  انگیزه‌ای برای پرداختن به‌شان نیست. از چی بنویسم مثلن؛ خانه‌ی سینما؟ وضعیت نشر و کتاب؟ قصه‌ی ارز و دلار؟ یارانه‌ها؟ انتخابات مجلس؟ دعواهای سیاسی؟ یا فیلم‌های ندیده و کتاب‌های نخوانده و جاهای نرفته‌ام؟ اصلن برای چی باید نوشت؟

این همه نوشته‌ایم، همه‌مان، چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ جز این بوده که هِی گفتیم و هِی درد خودمان را تازه کردیم؟!

یکی از رفقا می‌پرسید "چرا چند وقتی است توی فیس‌بوک یا وبلاگت داری مطالب دیگران را انتخاب می‌کنی و منتشر، مثلن شعر و مصاحبه و گُزین گویه و اینها؟ چرا نمی نویسی؟"

ماندم، چی باید جواب می‌دادم؟

بگذریم...

+ رضا فضل اله نژاد ; ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نصیب عشق

در راه عشق هر چه قدم بیشتر زدم / از خار غم، به جان و جگر نیشتر زدم

از عشق او نصیب من این شد، که در غمش / گـَه پیرهن دریدم و گاهی به سر زدم

 

علی نظمی تبریزی

+ رضا فضل اله نژاد ; ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دودمان

هر انسانی در این جهان یک ریشه‌ای دارد، و یک دودمانی، و با آن دودمان است که در جهان هست. حرف ما با نظام‌های سیاسی حاکم این است: ما با دودمان خودمان در جهان می‌توانیم باشیم، شما چرا دودمان ما را خراب می کنید.

[نقل قولی از محمود دولت آبادی در مستند "ما نیز مردمی هستیم"]

+ رضا فضل اله نژاد ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

پرستاری که نویسنده شد

کریستی واتسن پرستاری که به نویسندگی روی آورده برنده جایزه پنج هزار دلاری «کتاب کوستا» برای رمان اول شد.کریستی واتسن پرستاری که به نویسندگی روی آورده برنده جایزه پنج هزار دلاری «کتاب کوستا» برای رمان اول شد.

به گزارش خبرآنلاین، واتسن 35 ساله جایزه رمان اول را با کتاب «Tiny Sunbirds Far Away» به خانه برد، این رمان داستان مشقت‌های یک خانواده در نیجریه است.

این پرستار چند سال پیش در دوره مرخصی زایمان خود نوشتن این رمان را شروع کرد. او با این رمان موفق شد در مقطع کارشناسی ارشد نویسندگی خلاق در دانشگاه ایست آنگلیا پذیرش بگیرد، این درحالی است که واتسن در سن 16 سالگی با نمره‌های معمولی مدرسه را ترک کرد.

داوران این جایزه رمان واتسن را «جواهر درخشان» توصیف کردند، این نویسنده با گرفتن چک پنج هزار دلاری جایزه «کتاب کوستا» یکی از شانس‌های جایزه 30 هزار دلاری «کتاب کوستا» است که اواخر ماه معرفی می‌شود. جایزه «کتاب کوستا» در پنج بخش جوایز پنج هزار دلاری اهدا می‌کند و در نهایت یکی از این پنج برنده جایزه اصلی را که 30 هزار دلار است می‌گیرد.

واتسن با وجود بردن این جایزه گفته است هیچ نقشه‌ای برای ترک کار خود در لندن ندارد و به شدت روی رمان بعدی خود کار می‌کند؛ «تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که در حال حاضر دو شغل دارم، پرستاری و نویسندگی. نمی‌توانم تصور کنم از پرستاری جدا شوم، از 17 سالگی تا حالا به این کار مشغول هستم.»

این نویسنده افزود: «هنوز برنده شدن را هضم نکرده‌ام. من خیلی دیر نوشتن را شروع کردم و حتی هنوز خوشحالی نامزد جایزه شدن را فراموش نکرده‌ام.»

[منبع: خبر آنلاین]
+ رضا فضل اله نژاد ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مسیح آبیِ رنجور

این اثر در دویست و پانزدهمین شماره از مجله‌ی شریف تندیس که محمدحسن حامدی مدیرمسئولی و سردبیری آن را عهده‌دار است به چاپ رسیده

مسیح را همیشه دوست داشته‌ام؛ پیامبرِ مهر و محبت بوده. مظلومیت واژه‌ی بدی نیست برای توصیف حال و روز او. همین هم باعث شده تا بیشتر نقاشان و فیلم‌سازان برای به تصویر کشیدن‌اش ناخواسته متمایل شوند به سمت نمایشِ انسانی که شکنجه می‌شود و خون سراپاش را گرفته. نقاش‌ها هم عمومن از او چنین تصویری خلق کرده‌اند. اما دوست من شهباز سلمانی، در پرتره‌ای که از مسیح به تصویر کشیده نه از رنگ سرخ استفاده کرده و نه اساسن به خون اشاره‌ای داشته.

مسیحِ شهباز رنجور است و در فضایی از رنگ آبی به جایی خیره شده که انگار خدا در آنجاست.

+ رضا فضل اله نژاد ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مصائب کله‌پاچه

در طول عمرِ (با کمی اغماض) سی ساله‌ام تنها دوبار و البته هر بار به اجبار، به خوردن کله‌پاچه تن داده‌ام. یک‌بار در 9 سالگی که به لطف هواس‌پرتی یک موتورسوار از ناحیه ساق پا دچار شکستگی که نه متلاشی شدن استخوانم شدم و پدر محترمْ برای بهبودی هر چه سریع‌ترم، مبادرت ورزید به تهیه کله‌پاچه که عواقب آن وعده‌ی غذایی نفرت‌انگیز نه برای خودم خوشایند بود و نه برای ایشان.

بارِ دومی که تن دادم به خوردن کله‌پاچه، همین امروز صبح بود که بر سرِ یک شرط و البته باختن در آن، مجبور شدم همراه یک عده از دوستان سر از "کله پزی" در آورم.

واقعیت امر این است که خوردن کله‌پاچه همان‌قدر موجب تهوع‌ام می‌شود که مثلن خواندن "فهیمه رحیمی" توی یک مینی‌بوس قراضه‌ی عهد بوق! که بوی گازوییل‌اش همه جا را گرفته باشد و راننده‌ی دلسوز برای این‌که دچار حالت تهوع نشوی یک حبه قند آغشته به بنزین را به زور فرو کند توی حلقت. واقعن از خوردن که نه، حتا از نشستن پای بساط کله‌پاچه دچار چنین حالتی می‌شوم.

با تمام این اوصاف امروز مجبور شدم برای دقایقی در یک کله‌پزی شاهد شکم‌چرانی دوستانی باشم که با ولعِ وصف‌ناپذیری حمله برده بودند به مغز و زبان و پاچه و بناگوش حیوانی که جمجمه‌اش در دستان کله‌پز محترم و سیبیلو*، داشت خودنمایی می‌کرد. بدتر از این صحنه، لطفی بود که جناب کله‌پز نسبت به من داشت. ایشان که بر خلاف ظاهر کاملن مردانه‌شان، صدایی به غایت زنانه داشتند رو به من، به محتویات داخل یک سینی بزرگ اشاره کردند که یعنی بیارم خدمتتون! دیگر این نهایتِ ...

هر حال... شرط‌مان، یعنی جزای باخت بنده در شرط‌بندی کذایی، نگاه کردن نبود، خوردن بود و رفقا لطف داشتند و به هر زوری که بود قطعات مختلفی را فرو کردند توی حلقومم که حاضر بودم به جای آن صدبار توی مینی‌‌بوسِ قراضه‌ی گازوییلی، فهیمه رحیمی بخوانم اما [بماند که اصلن جای تعریف ندارد]. ‌

تمام اینها را نوشتم که بگویم واقعن حالم خوب نیست. از هر چه کله‌پاچه و شرط و فهیمه رحیمی** و کله‌پز است بدم می‌آید. یعنی بدجورها!!!

 

*سبیل مویی است که بر بالای لب فوقانی می‌روید. در طول تاریخ سبیل نشان بارز مردانگی بوده‌است!

**البته قصدم جسارت به شخص خاصی نیست. منظورم نمادی از جریان ادبیات این تیپی است!

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

شب تار

دانسته‌ام غرور خریدار خویش را / خود همچو زلف می‌شکنم کار خویش را

هر گوهری که راحت بی‌قیمتی شناخت / شد آب سرد، گرمی بازار خویش را

در زیر بار منت پرتو نمی‌رویم / دانسته‌ایم قدر شب تار خویش را

زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک / در خواب کن دو دیده‌ی بیدار خویش را

هر دم چو تاک بار درختی نمی‌شویم / چو سرو بسته‌ایم به دل بار خویش را

از بینش بلند، به پستی رهانده‌ایم / صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را

 

[صائب تبریزی / میرزا محمّدعلی صائب تبریزی در حدود سال ۱۰۰۰ هجری یا یکی دو سال بعد از آن در تبریز زاده شد و هشتاد سال زندگی کرد]

+ رضا فضل اله نژاد ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نامزدهای جایزه ادبی گلشیری

با جمع‌بندی امتیازهایی که دو گروه ارزیابان و نظردهندگان به آثار داده بودند، از میان مجموعه‌داستان‌های دو سال ۱۳۸۸ و ۱۳۸۹ و رمان‌های منتشرشده در سال ۱۳۸۹، آثاری که به حد نصاب تعیین‌شده رسیده و بالاترین امتیاز را آورده‌اند به عنوان نامزدهای این دوره به شرح زیر اعلام می‌شوند. در مرحلـه‌ی بعد داوران این دوره در چهار بخش مجموعه‌داستان، مجموعه‌داستان اول، رمان، و رمان اول آثار نامزد دریافت جایزه را بررسی و برندگان را اعلام خواهند کرد. بنیاد امیدوار است بتواند در مراسمی درخور، همراه با اعلام برندگان این دوره، داوران را نیز معرفی کند.

مجموعه‌داستان
آدم‌ها، احمد غلامی، ثالث
ابر صورتی، علیرضا محمودی ایرانمهر، چشمه
برو ولگردی کن رفیق، مهدی ربی، چشمه
بماند، بهناز علی‌پور گسکری، چشمه
تو هیچ گپ نزن، محمدحسین محمدی، چشمه
کتاب ویران، ابوتراب خسروی، چشمه

مجموعه‌داستان اول
آستین‌های رنگی، تایماز افسری، نی
پرتره‌ی مرد ناتمام، امیرحسین یزدان‌بد، چشمه
خواب با چشمان باز، ندا کاووسی‌فر، چشمه
خویش‌خانه، آیت دولتشاه، افکار
در ماهی می‌میریم، سعید شریفی، افراز
شکار حیوانات اهلی، علی شروقی، چشمه
و حالا عصر است، طیبه گوهری، ثالث

رمــان (شامل داستان بلند و مجموعـه‌داستان‌های به‌هم‌پیوسته)
خنده‌ی شغال، وحید پاک‌طینت، نشر چشمه
رام‌کننده، محمدرضا کاتب، نشر چشمه
لب بر تیغ، حسین سناپور، نشر چشمه
ماه کامل می‌­شود، فریبا وفی، نشر مرکز

رمان اول (شامل داستان بلند و مجموعـه‌داستان‌های به‌هم‌پیوسته)
بهار برایم کاموا بیاور، مریم حسینیان، کتابسرای تندیس
پنجره­ زودتر می‌میرد، پوریا عالمی، علم
زیر آفتاب خوش‌خیال عصر، جیران گاهان، چشمه
شبیه عطری در نسیم، رضیه انصاری، آگه
یکشنبه، آراز بارسقیان، چشمه

گزارش کامل مرحله‌ی نخست یازدهمین دوره‌ی جایزه‌ی گلشیری‌ را که فهرست کامل آثار و نام ارزیابان و نام اعضای کمیته‌ی جایزه هم در آن آمده است، در این صفحه از سایت بنیاد گلشیری بخوانید.

[مطلب از سایت خوابگرد برداشته شده / نامزدهای یازدهمین دوره‌ی جایزه‌ی هوشنگ گلشیری]

+ رضا فضل اله نژاد ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

← صفحه بعد