"آسمان" نیامده توقیف شد

روزنامه آسمان بعد از انتشار پنجمین شماره به دلیل انتشار یک مطلب در خصوص قصاص, توقیف شد. 

توضیح محمد قوچانی, در این باره را بخوانید:

محمد قوچانی، سردبیر روزنامه آسمان در پی توقیف این روزنامه، انتشار مطلبی در خصوص حکم قصاص را ناشی از یک اشتباه فنی خواند و از مخاطبان این روزنامه بابت درج آن عذرخواهی کرد.

محمد قوچانی سردبیر روزنامه آسمان در گفتگو با خبرنگار مهر، ضمن تایید خبر توقیف این روزنامه در توضیحی درباره درج مطلبی  در خصوص حکم قصاص گفت: ما برای اینگونه احکام فقهی و نیز ارزش‌های دینی احترام قائل هستیم و این عبارت «حکم غیرانسانی قصاص» هم قرار نبود چاپ شود، اما متاسفانه در لحظات آخر دقت لازم صورت نگرفت و این اشتباه رخ داد.

سردبیر روزنامه آسمان با عذرخواهی از خوانندگان این روزنامه بر مقید بودن دست اندرکاران این جریده به ارزش‌های دینی و اسلامی تاکید کرد و گفت: آقای بزرگمهر (مدیرمسئول روزنامه آسمان) صبح امروز به دادگاه فرهنگ، هنر و رسانه احضار شد و ظاهرا همانجا حکم توقیف روزنامه به او ابلاغ شده است.

به گفته وی، مدیرمسئول این روزنامه در حال حاضر هم در این دادگاه برای ارائه توضیحات بیشتر حضور دارد.

قوچانی تاکید کرد: شماره بعدی روزنامه آسمان که طبیعتا می بایست شنبه منتشر شود، منتشر نخواهد شد.
  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱

گفتمان شهروندی!

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، دولت‌ها به فراخور چارچوب نظری و رویکرد سیاسی‌شان، و نیز اقبال مردم، به طرح یک «گفتمان» پرداخته و در طول دوران فعالیت‌شان از تلاش برای نهادینه کردن آن «گفتمان» فروگذار نکرده‌اند.

با پایان جنگ تحمیلی و نیاز مبرم کشور به بازسازی و ترمیم بخش‌های مختلف، دولت علی‌اکبر هاشمی‌رفسنجانی گفتمان «سازندگی» را به‌عنوان گفتمان غالب جامعه مطرح کرد و «جریان سازندگی» توانست با نفوذ در فرهنگ مفاهیم سیاسی، خود را به یک جریان تأثیرگذار در دوره‌های بعد مبدل سازد. پس از دوران سازندگی، سیدمحمد خاتمی با توجه به انسداد سیاسی موجود در جامعه و خواست مردم برای اصلاح شرایط، گفتمان «جامعه مدنی» را پیشنهاد و تلاش کرد تا در دو دوره‌ ریاست خود بر کابینه، این گفتمان را در کشور نهادینه کند. محمود احمدی‌نژاد اما با رویکردی پوپولیستی و مطرح ساختن گفتمان «عدالت»، در پی جلب نظر شهروندان مناطق محروم و قشر فرودست جامعه برآمد. در سال‌های پایانی دولت دهم، بی‌نتیجه ماندن وعده‌های رییس دولت به کسانی که انتظار ورود نفت به سفره‌هاشان را می‌کشیدند، نیز علنی شدن برخی زدوبندها و رسانه‌ای شدن پرونده‌های اقتصادی، از پوشالی بودن گفتمان «معجزه‌ی هزاره‌ی سوم» پرده‌برداری کرد.

دکتر حسن روحانی اما با توجه به خاستگاه نظری و مبانی اعتقادی‌اش که حول محور اعتدال شکل گرفته، از آغاز فعالیت‌های انتخاباتی بر ضرورت توجه به «حقوق شهروندی» به‌عنوان یک «گفتمان» تأکید، و هم‌زمان با یک‌صدمین روز فعالیت دولت‌ تدبیر و امید، منشور حقوق شهروندی را به‌منظور بررسی و ارزیابی صاحب‌نظران و نخبه‌گان، منتشر ساخت.

انجمن جامعه‌شناسی ایران با همکاری گروه جامعه‌شناسی مردم‌مدار در همین راستا اقدام به برگزاری نشستی با عنوان «بررسی و نقد حقوق شهروندی» نمود. ماحصل مباحث مطرح شده در نشست بررسی و نقد حقوق شهروندی را در این گزارش بخوانید.

 

گزارش کامل را در روزنامه شهروند امروز به این نشانی بخوانید.


  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۳٠

قرارمان این نبود

 

غرفه‌های فرودگاه از جایی که پریشاد نشسته بود خوب دیده می‌شدند. بیشتر از همه، بازار صنایع دستی گرم بود و تنقلات. کسانی که از بیرون وارد سالن فرودگاه می‌شدند، برف را از روی سر و لباس‌شان می تکاندند. پریشاد گفت: «این سفر در واقع تنها راهِ فرار از زندگی وحشتناکیه که سال‌هاست دارم تحمل‌اش می‌کنم.»

سینا سرش را بلند نکرد. به فنجان که قهوه‌یِ تُرکِ توی آن، سرد که نه، داشت یخ می‌شد نگاه کرد. پریشاد ادامه داد: «حرف نزدن تو چیزی رو عوض نمی‌کنه، خودت بهتر می‌دونی که من چاره‌ای جز دور شدن از این فضا ندارم.»

سینا دست کرد توی کیف و کتابی با جلدی وارفته بیرون آورد. عصبانی نبود، عصبی هم. انگار چیزی در درون‌اش فرو ریخته باشد؛ شبیه آدم‌هایی بود که همه چیزشان را از دست داده باشند و زندگی محکوم‌شان کرده باشد به تنفس اجباری. هر چه زمان به غروب نزدیک‌تر، سالن فرودگاه هم شلوغ‌تر می‌شد. پریشاد طوری که انگار با خودش حرف بزند، زمزمه کرد: «من همیشه از ارتفاع می‌ترسیدم. حالا نمی‌دونم چه‌طور باید این همه ساعت توی آسمون از ترس نلرزم!»

سینا بی‌تفاوت صفحات کتاب را پس و پیش می‌کرد. پریشاد صندلی لهستانی را عقب زد و به ساعت‌اش نگاه کرد: «نیم‌ساعت دیگه همه‌چیز تموم می‌شه، نمی‌خوای چیزی بگی؟!»

دوست داشت سینا مثل وقت‌هایی که شعر تازه‌ای گفته بود یا داستان جدیدی نوشته بود، سرحال باشد و از سر ذوق، مدام حرف بزند. سینا روی صفحه‌ای مکث کرد. کتاب را نزدیک‌تر گرفت و بعد برگرداند سمت پریشاد. با صدایی که همه بتوانند بشنوند شروع کرد به خواندن شعری که پریشاد در حاشیه‌ی کتاب نوشته بود:

«ریشه در این خاک داشتن را / حتی فراموشی / کتمان نخواهد کرد

قرارمان این نیست / که خورشید بتابد / و تو / تنها / در ایستگاهِ اتوبوس / مرگ را انتظار بکشی»

پریشاد به ساعت‌اش نگاه کرد. هواپیمای رُم پرید.

 

پ.ن: این داستان کوتاه در مجله آسمان ایران منتشر شده است.

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٧
برچسب‌ها : داستانک ، شعر

اعتراف شیرین

 

 

عباس کیارستمی: خب، من باید اعتراف کنم که چیزی از این فیلم‌ها در حافظه‌ام نمانده. معمولاً فیلم‌ها در حافظه‌ام نمی‌مانند. نمی‌دانم باید به دکتر مراجعه کنم و این نشانه‌ی آلزایمر است یا نه. رابطه‌ی من با فیلم‌هایی که می‌سازم، یا عکس‌هایی که می‌گیرم، بعدِ تمام‌شدن‌شان قطع می‌شود. نمی‌دانم باور می‌کنید یا نه، ولی یک‌روز داشتیم با «اصغر فرهادی» درباره‌ی فیلم تازه‌اش حرف می‌زدیم که گفت ما در طولِ فیلم خیلی به «گزارش» مراجعه می‌کرده‌ایم و به یکی از سکانس‌های این فیلم اشاره می‌کرد که من اصلاً آن سکانس را یادم نبود. دلیلش هم این است که «گزارش» را فقط یک‌بار، آن هم حدودِ سی‌و‌چند سال پیش دیده‌ام. یادم نمی‌آید که دوباره این فیلم را دیده باشم. البته یک‌بار هم تلویزیون نشانش داد که من خانه‌ی مادرم بودم و مهمان‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و سلام‌علیک می‌کردند و در این شلوغی‌ها فیلم هم داشت از تلویزیون پخش می‌شد. فیلمِ «گزارش» را دوباره ندیده‌ام. طبیعتاً این دوباره‌ندیدن شامل فیلم‌های بعدی‌ام هم می‌شود.

تنها فیلم‌هایی که چندبار دیده‌ام «کلوزآپ» و «شیرین» بوده. «کلوزآپ» را فکر می‌کنم ده‌بار دیدم و فیلمِ «شیرین» را هم شاید پنجاه‌بار. به هر بهانه‌ای یکی را پیدا می‌کردم و می‌بردم خانه، یک چایی می‌گذاشتم جلویش و مجبورش می‌کردم بنشیند «شیرین» را ببیند. او مشقت‌اش را می‌چشید و من از تماشای فیلم لذّت‌‌ می‌بُردم. امّا غیرِ این‌ها یادم نمی‌آید واقعاً فیلم‌های خودم را چندبار دیده باشم. الان حتّا نمی‌دانم که کدام فیلم بعدِ آن‌یکی ساخته شده. این یعنی رابطه‌ی من با کارهای خودم قطع است.

 

گفتگو با ماهنامه تجربه / شماره اول / اردیبهشت 1390

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٤

آشنای قدیمی

 

 

بعضی آدم‌ها را در زندگی دیر به‌شان می‌رسی. خاطرات را که مرور می‌کنی یک‌دوجین آدمِ آشنا پیدا می‌شوند که هر دو با آنها در ارتباط بوده‌اید اما هیچ‌کدام، هیچ‌وقت حرفی از آن «دیگری» پیش شما نگفته بوده.

بعضی آدم‌ها را در زندگی، وقتی به‌شان می‌رسی تازه می‌فهمی چه‌قدر با آن‌چه شنیده بودی فرق دارند و اصلن شبیه نیستند به «کسی» که دیگران از او یاد می‌کردند.

بعضی آدم‌ها را نباید در لانگ‌شات دید. چون حواشی یک نمای باز تو را از آنها دور می‌کند. یک نمای دونفره می‌تواند تصور تو را دگرگون کند.

راستش از این‌که علاقه‌ام به کسانی که دوست‌شان دارم را فاش بگویم و فریاد بزنم ابایی ندارم. بعضی‌ها شاید خوش‌شان نیاید، شاید حتا به‌شان بَر بخورد؛ خُب بخورد اما، واقعیت این است که دوستی با اکبرِ کریمی غنیمتی‌ست.

 

  
نوشته‌ی : رضا فضل‌اله نژاد ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۳
برچسب‌ها : خاطره ، اکبر کریمی ، عکس

← صفحه بعد